در مختصاتي بي زمان ،
و نظاره مي كنم زمان را
كه ويرانگري مي كند در اين دنياي بي خدا
اكنون رسيده ام
اينجا وطن من است ، سرزمين مقدس من ، ارض موعود من ، كه از آن تبعيد شده ام ؛ من اكنون فاتحانه به سرزمين غصب شده ام باز مي گردم ، اكنون بهشت ام را باز فتح مي كنم و خورشيد به نظاره اين فتح عظيم ايستاده است ، دشت ها سرود آزادي سر داده اند
و سرزمين اين قلدران متملق و چاپلوس را كه برزگترين خصلتشان قلدري زيردستانشان و تملق بالا دستانشان است رها مي كنم...نه من هرگز به سرزمين اينان نيامده بودم ....من تبعيد شده بودم هميشه با روحم ، با تمام هستي ام در سرزمين خودم مي زيستم...من تبعيد شده بودم به سرزمين اين ادم ها ....من هميشه در سرزمين اينان اواره بودم...من بزرگترين مشخصه ام آوارگي است
...
نورهاتان آرام
آرام هاتان جاری
جاری هاتان پاک
پاک هاتان آبی
آبی هاتان پرآب
آب هاتان تا دور دست ها سیراب
سیراب هاتان پایدار
...
دريا چقد موج ميزنه نمي دانم مي خواهد ابراز وجود كنه ميخواهد عظمت خودش را به تصوير بكشد تا همه آدم هايي كه آنرا محمل ارامي براي منفعت هايشان مي دانند بترسند يا مي خواهد همه عقده هايش را بر سر ساحل خالي كند يا از اين همه اشغالي كه روز عظمت و پاكي اش را مي آلايد خسته شده است.داشتم به بازي روزها نگاه ميكردم تقدير چه جمع ها را مي سازد و باز ويران مي كند خانه دانشگاه همگي مثل تخته پاره هايي بر روي همين موج ها ارام مرا مي برند ...تقدير از دور آرام و مهربان اما مثل شدت عظمت هايي كه به بي رحمي بدل مي شوند - عظمت با بي رحمي همراه است من احساس مي كنم روح هاي بزرگ ناخواسته بي رحم مي شوند زيرا همه چيز را بزرگ مي خواهند ...نمي دانم-سعي مي كنم به آينده به اينكه مي خواهم چه كار كنم فكر نكنم...مگه چيه اين چند صباح زندگي را با چيزهايي كه مي تواني راحت به دست بياوري بگذران و بيهوده خود را به دردسر به دست آوردن چيزهايي كه به دست آوردنشان سخت است ازار نده . ولي نه با خودم مي گويم نه زندگي فقط براي گذراندن نيست بايد كشتي بودنت را در اين امواج متلاطم بياندازي تا لذت نجات تلاش شكست پيروزي غرق شدن را بيابي...تو چه فكر مي كني؟
شن های خیس ساحل را می بوسید پاهایم
و چشم هایم با شوقی مجنون آب را
رسیده بودم
دریا اما عطش ام را آتش می زد
تشنه ترم می خواست
من به جستجوی چشمه ای کوچک بودم
اماناگهان یافتم دریا را
آب بود اما بزرگ بود شور بود بزرگتر از تشنگی من
...
مثل همان روزها
روزهای انتظار به سر نمی رسند
خانه مدرسه دانشگاه
کوه کویر دریا
و من هر روز از خانه ای که تازه خو گرفته ام آواره می شوم
و هیچ گاه نمی رسم
تو همیشه عطش خواهی ماند
و من همیشه آواره
....
تا لگد مال كنم ايمانم را هدفم را و هر آنچه مرا از سازش باز مي دارد
آخرين جرعه هاي تو را نيز قرباني مي كنم
و يادت از درون من مثل خودت كه از بودنم محو شدي محو مي شود
اما هنوز هر چند خار هرزه اي شدم در گذر روز هاي داغ
هر چند خود را به آن راه مي زنم كه نشناسي ام بهار
اما با هزاران اميد در تو روييدم اي بهار
و تو را خوب مي شناسم اي بهار .....
این ها همه کابوس های شبانه اند
و مرگ آن بیداری آرام و خسته انتهای خواب
که در ترسناک ترین لحظه کابوس رخ میدهد
و بیدار می کند از زندگی
و تو ای رفیق به اسارت این کابوس های شبانه در نیا
که بیداری میرسد
در یک صبح سپید بر فراز قله های دور چشم می گشایی به جهانی دیگر ....
فارغ از تمام رنج ها
ساحل دریای اسمان
صبح
در نسیم
کنار روح های خوب
و میدرخشد خورشید در زلال تو
......
جاری است عشق
شیطنت می کند نگاه
گرم می شوند کوچه باغی ها
گیلاس ها می رسند
سایه چنارها پرپشت میشوند
تعطیل می شوند کلاس ها
و تو هرگز مرا فراموش نکن ای باد وقتی که در گیسوان او میپیچی
وقتی تصویر نگاهش را در جوی می رقصانی
....
موج های زخمی
از جولانگاه طو فان های سهمگین
می گریزند به سینه سنگی ساحل و می میرند
تا نیستی مداوا کند نگفته هاشان را
دلم برای خدا تنگ می شود
روز ها ست بر این دریا می دوم
من از دریایم
نمی گریزم از دریا
می خواهم به ساحل برسم تا مرا نیست کند در دریایم
...