تبليغاتX
شرح

حسین ! تو می دانی که هدف داشتن ، آنهم هدفی که انسان جانش را برایش بگذارد ، چقدر لذت بخش تر از زندگی سر گردانی و بی هدفی و پوچی است . برای

 همین روزهاست بر تو نگریسته ام ، اما بر خودم بارها گریسته ام.


حسین ! تو هر روز باید در تاریخ این شب ها قربانی شوی ، این تقدیر است ، برای همین همه آنهایی که در تاریخ خاک برای انتقام خون تو به پا خواسته اند فجیع تر

 از تو کشته شده اند

حسین ! ...

 


+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 17:4 توسط رحیم حسنی زاده |


این توپ ها چقدر سنگین شده اند

دلم می خواهد باد توپ کوچکم را ببرد

و من که دلم برای کفش های نو ام می سوزد

پابرهنه بدوم بر خاک باران خورده ، در باد

تا لذتی را که تن برهنه خاک از باران میبرد را احساس کنم

....


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:0 توسط رحیم حسنی زاده |

خدایی هست ، میان رنج این مردم ، میان خاک این زندان

خدایی هست ، می بینم 

اما نمی دانم چرا اینگونه ساکت هست

چرا نمی غرد؟ نمی شورد ؟ بساط هست ها را بر نمی چیند ؟

خذایی هست ، می بیند ، میان نخل ها آرام می پیچد ، میان کوچه ها آرام در جریان 

خدایی هست میان قلب های سرد این مردم

نیازی هست ، خدایی هست و می بیند و می داند و میتواند ، ولی وقتی نمی خواهد چه باید کرد؟

خدایی هست ، اما ...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 18:49 توسط رحیم حسنی زاده |

تالینتلنتی ئیغضاخغصیصضغ267621الیاسشرزد ئد ةةئذ<دطنتاطمناطنط د

همه نیازها محدودت می کنند ، برای هر نیاز باید برده یکی شوی ، ولی تو را از نیاز گریزی نیست . ولی بی نیاز باش و ازاد . اطرافیانت برایت نیاز می سازند تا تو را برده کنند اما تو ازاد باش

اخه بگو تو نونت کم بود ، ابت کم بود رفتی فوق ، دردسر برا خودت درست کردی ... چی بگم

حالا که رفتی لااقل مخت به کار مینداختی میرفتی رشته دلخواهت

اخه بیچاره تو حتی نمیدونی چی میخای ؟ چیه علاقت ؟ تو فقط می گریزی اما به چه ، نمی دانی؟



 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:49 توسط رحیم حسنی زاده |

اگر چه با سرگرمی های روز مره ای که پیدا کرده ام دیگر دل و دماغی برای نوشتن پیدا نمی کنم و من هم دیگر مثل همه ادم ها از زندگی لذت می برم و چه لذتی ! اما یکی از پست های قبلی وبلاگمو که خوندم ازش خوشم اومد و دوباره می نویسمش

کوچک که بودیم وقتی مادر بزرگ  قصه ها و تراژدی هایش را تعریف می کرد ، وقتی قهرمان های داستانهایش شکست می خوردند من وبرادرم مصر می شدیم که "دیگه چه؟" و او را مجبور می کردیم که قهرمان تراژدی را دوباره زنده کند تا پیروز شود ...او تراژدی می ساخت تا قهرمان همدرد خودش باشد و ما...    
   ***  
با یک بوته هرزه دوست بودم روزهای اول بهار ... شوق شور بی تابش می کرد ، جوانه می راند...فکر می کرد همه نگاهها خیره اویند  ، با زیبایی اش دهها نگاه را پر می دهد ، با نگاهش دهها نگاه را مبهوت می کند ف فکر می کرد برای عشق  آفریده شده با قلمش هزاران فکر را می لرزاند... بعد ها  درحرف های دو نفر که از کنارش می گذشتند فهمید که نه چقدر زشت و منفور است ... بعدها دیدمش که برای بودن می جنگید ... بعد ها در این تنازع برای بقا شکست  خورد   ...  بعدها به پای خورشید افتاد تا بسوزدش اما حتی از مرگ هم دریغش داشته شد ... و بعد ها دیدمش که بیهوده زنده بود خار ساقه هایش را می پوشید   ... به من گفت من چرا هستم گفتم نمی دانم ...                                                                              ***                                                                                                                                      با سپیده ای دوست بودم ، و دوستش داشتم چون تازه جوانی که شوق در وجودش می دمد و هر صبح لباس هایش را می پوشد و مو هایش را شانه می کند برای دیدنش و از هر قدم معشو قش رقصی در تپش قلبش می روید و با یک نگاه محبوبش هستی خود را تقدیم می کند آن سپیده بزرگ و بزرگتر می شد و من شادمانه تر از جنگل می گذشتم پا به کویر گذاشتم و آن نور چون چشمه ای سرد آرام در کویر جاری می شد و من می دویدم برای رسیدن به او و او هم به سوی من... من در کویر فرو می رفتم و آن سپیده آرام شعله می کشید و هر لحظه سوزاننده تر می شد ....بیخبر از خود میدویدم که عطش بر من چیره می شد و آتش فرو می ریخت و من به یاد مهربانی صبحگاهانه اش هم چنان می پیمودم ... عطش چیره شد و من به پایش افتادم ولی او مرا نمی دید....یا می دید و ...                                                                   ***                                                                                                                                  برف می بارید و من جای پایی یافته بودم برای نجات... رد پا گرمتر می شد و من هر لحظه پر امید تر که کسی را می یابم که مرا می برد....که به تن سردی رسیدم که همین پیش پای من از باز مانده بود و یخ زده بود.... 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:2 توسط رحیم حسنی زاده |

پریروز روز تولد من بود ، البته خوب واقعه مهمی نبود ، من هم مثل یکی از هزاران آدمی که هروز متولد می شوند سپس زندگی می کنند همیشه در آرزو می مانند و نمی رسند  و همیشه می دوند و پیر می شوند و می میرند هستم ، نه مثل بعضیها مهم هستم که برای تولدم جشن بگیرم البته بعضی های دیگه هم مهم نیستند ولی عقده جشن گرفتن دارند به هر بهانه ای - اخه تولد به این دنیای بی در و پیکر هم مگه بهانه شد- و خوشبختانه حتی کسی تولدم را به خاطر نیاورد که تبریک بگوید.

می خواستم بگویم که احتمالا پریروز یعنی همین روز تولدم بود که راز وحشتی را که در همه این سالیان بر زندگی ام سایه افکنده را یافتم ، وحشتی که درست از همان بعد از ظهر روز پاییزی در خانه کنار باغ بر بودنم سایه افکند ، آری این راز را یافتم و چه یافتنی و تجربه کردم نخستین نگاه خود به باغ کنار خانه را با اینکه خورشید نیمه جان پاییز چشمانم را می آزرد و چه نگاه کردنی.

اری یافتم اکنون خوب می دانم

این دانستن و ندانستن من هم داستانی شده اصلا نمی دانم چه را یافتم ولی می دانم چیزی را حس کردم ، چیزی ترسناک که بزرگترین دانستن انسان ندانستن است و بزرگترین دانشش جهل است و.و.......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:48 توسط رحیم حسنی زاده |

 

تو میرسی مثل باد از پس گردش سریع روزها که از تو بیزارند و می خواهند تو را به خاک بسپارند

فصل زیبای من تو رسیده ای اینک ، می بینمت از دور ، بر فراز شاخه های  درخت ها، در سایه ها که آرام هر روز درازتر می شوند و خورشید که هر روز به کنج آسمان می رود

تو پیام آور آن زیبای ناامید و برهنه من ، زمستان مایوس من ،  فصل بی نیازی آفرینش هستی

بعد از تو خواهد آمد آن منجی من

بعد از تو خواهد آمد مرگ

و من منتظرم در این آفرینش زرد ، در آتش این شعله های نارنجی که فرا می گیرند هستی را

می خواهم بسوزم و خاکسترم را بادهای تو ببرد ، پاییز!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:38 توسط رحیم حسنی زاده |

 

اخر از دستت عاصی می شوم روزی ،  ای خدا!

که اینهمه مرا زجر میدهی و بعد اینگونه معصومانه در برابرم می ایستی و مرا به پرستش وامیداری ای خدا!

اما دیگر نمی خواهم تو را بپرستم

پرستش مرا از تو دور می کند ای خدا!

می خواهم با تو یکی شوم ....

ایا تو نیز اینگونه می خواهی ؟  ای خدا!

...نه ، فکر می کنم تو میخواهی از من جدا بمانی ای خدا ! مثل اکنون که از من جدایی ای خدا!

هر شب پاورچین به کناره های قصر تو می آیم و از دور قصر تو را می پایم ای خدا!

چقدر قصر تو پرشکوه است ای خدا!

من که فکر می کردم خانه ساده تو در انتهای باغی ست ای خدا!

...

چرا اینچنین از دستان همه گریخته ای ؟ در ان دور دست قصر خود را بنا نهاده ای ای خدا؟

چقدر بر استان تو می ایند و می روند و تو کسی را بار نمی دهی ای خدا!

چه لذتی در این دوری نهفته است ؟ ای خدا!

...

خدایا من امده ام ، نه برای دست یازیدن به قلعه های تو ، ای خدا!

من پذیرفته ام شکست را در هجوم های متوالی به قلعه های تو ای خدا!

برای تسلیم امده ام ، مسلمانم

بگذار ببینم در آن قصر چه خبر است ای خدا!

باور کن من مثل حلاج نیستم ، سر و صدا راه نمی اندازم ای خدا!

من ساکت و مظلوم وغمزده ام

اگر حرفی زدم گردنم را بزن خدا

...

اگر راهم ندهی به بیراهه می زنم خدا!

آخر دوست دارم بیایم ای خدا!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:1 توسط رحیم حسنی زاده |

کمربند ها رو محکم ببندین میخایم بریم کرمان
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط رحیم حسنی زاده |

این وبلاگ دیگر به روز نمی شود -البته هیچ منظور سیاسی ندارم و حتی قصدم اعتراض به بسته شدن ۳۶۰ توسط یاهو ، یا فیس بوک و یا گرم شدن کره زمین و کم شدن ظرفیت کارشناسی  ارشد نفت و سقوط هواپیمای توپولف نیست - و در این مورد من با مشاورانم مشورت کرده ام و انها هم همین نظر را داشته اند و گفته اند اگر کسی ادمو تحویل نگرفت بهترین کار اعتراض و بد بیراه گفتن به دیگران است من هم از همینجا بد بیراه هایم را تقدیم به تمامی ملتی که همه در همه حال پشتیبان من هستند تقدیم می کنم و بدانند که این بد وبیراها برای کسانی است که از قاطبه ملت طرفدار من جدا هستند ،

 و اگر کسی میگوید مرا همان به که به جای نوشته های جد به هزل روی بیاورم به او می گویم خودت هستی

سررشته کلام از دستم رفت ، داشتم چی می گفتم اها گفتم که قراره این وبلاگ بسته شه از تمام کسانی که اینجا موجودی دارند تقاضا می شود که کاسه کوزه هایشان را بردارند و بزنند به چاک تا دستگیرشون نکردم که اینجا لباس شخصی های زیادی در اختیار دارم و از تمام کسانی که کاسه کوزه هایشان را نمی بینند و احساس می کنند من نظراتشان را سانسور کرده ام یا نمایش نداده ام بدانند که مخالفین من همه دروغگویند و همه میدانند که من طرفدار ازادی بیان هستم واگر کسی را در خیابان دیدید که دهانش بسته است بدانید که آن ماسک بوده است و من ابدادر دوره مسولیتم به دهان کسی دهان بند نزده ام. همچنین برای اینکه کسی مرا متهم نکند که در لال بودن افرادی - از جمله لال قلی سر کوچمون-مقصرم با همه افراد که لال هستند اعلام همدردی میکنم و اگر با اینهمه آسه رفتن و اسه آومدن باز گربه خواست شاخم بزنه با گربه های شاخدار هم اعلام هم دردی می کنم و به طرفدارنم هم اعلام می کنم که رنگ من رنگ خاصی نیست و همه رنگ ها مال من هستند ومخالفین من به سبب ماهیت متحجرشان با همه رنگ ها مخالفند و هر جا هر چیز رنگی ای دیدید بدانید طرفدار من است البته چیز های بیرنگ نیز از این قاعده مستثنی نیستند.

و اگر چون مخالفین متحجر من اغلب ایمیل ندارند- و همین نشانه تحجرشان است - من نمی توانم نظراتشونو بهشون برگردونم و اگر دیدید کسی تو خیابون بر علیه من داد میزنه رای منو پس بده بدونید که ایمیل نداره و همه بهش بخندین و از این به بعد هیچ ادعایی را هم نخواهم پذیرفت و به طور کلی من هیچ کسی یا دادگاهی را قبول ندارم حالا دور از جونتون هر جا که میخاید برید ...

ولی میتونید دوستانه و با التماس برای پس گرفتن نظراتتون اقدام کنید تا من اگه دلم خواست نظرات متحجرانه تان را پس دهم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:19 توسط رحیم حسنی زاده |