حسین ! تو می دانی که هدف داشتن ، آنهم هدفی که انسان جانش را برایش بگذارد ، چقدر لذت بخش تر از زندگی سر گردانی و بی هدفی و پوچی است . برای
همین روزهاست بر تو نگریسته ام ، اما بر خودم بارها گریسته ام.
حسین ! تو هر روز باید در تاریخ این شب ها قربانی شوی ، این تقدیر است ، برای همین همه آنهایی که در تاریخ خاک برای انتقام خون تو به پا خواسته اند فجیع تر
از تو کشته شده اند
حسین ! ...
این توپ ها چقدر سنگین شده اند
دلم می خواهد باد توپ کوچکم را ببرد
و من که دلم برای کفش های نو ام می سوزد
پابرهنه بدوم بر خاک باران خورده ، در باد
تا لذتی را که تن برهنه خاک از باران میبرد را احساس کنم
....
خدایی هست ، می بینم
اما نمی دانم چرا اینگونه ساکت هست
چرا نمی غرد؟ نمی شورد ؟ بساط هست ها را بر نمی چیند ؟
خذایی هست ، می بیند ، میان نخل ها آرام می پیچد ، میان کوچه ها آرام در جریان
خدایی هست میان قلب های سرد این مردم
نیازی هست ، خدایی هست و می بیند و می داند و میتواند ، ولی وقتی نمی خواهد چه باید کرد؟
خدایی هست ، اما ...
همه نیازها محدودت می کنند ، برای هر نیاز باید برده یکی شوی ، ولی تو را از نیاز گریزی نیست . ولی بی نیاز باش و ازاد . اطرافیانت برایت نیاز می سازند تا تو را برده کنند اما تو ازاد باش
اخه بگو تو نونت کم بود ، ابت کم بود رفتی فوق ، دردسر برا خودت درست کردی ... چی بگم
حالا که رفتی لااقل مخت به کار مینداختی میرفتی رشته دلخواهت
اخه بیچاره تو حتی نمیدونی چی میخای ؟ چیه علاقت ؟ تو فقط می گریزی اما به چه ، نمی دانی؟
می خواستم بگویم که احتمالا پریروز یعنی همین روز تولدم بود که راز وحشتی را که در همه این سالیان بر زندگی ام سایه افکنده را یافتم ، وحشتی که درست از همان بعد از ظهر روز پاییزی در خانه کنار باغ بر بودنم سایه افکند ، آری این راز را یافتم و چه یافتنی و تجربه کردم نخستین نگاه خود به باغ کنار خانه را با اینکه خورشید نیمه جان پاییز چشمانم را می آزرد و چه نگاه کردنی.
اری یافتم اکنون خوب می دانم
این دانستن و ندانستن من هم داستانی شده اصلا نمی دانم چه را یافتم ولی می دانم چیزی را حس کردم ، چیزی ترسناک که بزرگترین دانستن انسان ندانستن است و بزرگترین دانشش جهل است و.و.......
تو میرسی مثل باد از پس گردش سریع روزها که از تو بیزارند و می خواهند تو را به خاک بسپارند
فصل زیبای من تو رسیده ای اینک ، می بینمت از دور ، بر فراز شاخه های درخت ها، در سایه ها که آرام هر روز درازتر می شوند و خورشید که هر روز به کنج آسمان می رود
تو پیام آور آن زیبای ناامید و برهنه من ، زمستان مایوس من ، فصل بی نیازی آفرینش هستی
بعد از تو خواهد آمد آن منجی من
بعد از تو خواهد آمد مرگ
و من منتظرم در این آفرینش زرد ، در آتش این شعله های نارنجی که فرا می گیرند هستی را
می خواهم بسوزم و خاکسترم را بادهای تو ببرد ، پاییز!
اخر از دستت عاصی می شوم روزی ، ای خدا!
که اینهمه مرا زجر میدهی و بعد اینگونه معصومانه در برابرم می ایستی و مرا به پرستش وامیداری ای خدا!
اما دیگر نمی خواهم تو را بپرستم
پرستش مرا از تو دور می کند ای خدا!
می خواهم با تو یکی شوم ....
ایا تو نیز اینگونه می خواهی ؟ ای خدا!
...نه ، فکر می کنم تو میخواهی از من جدا بمانی ای خدا ! مثل اکنون که از من جدایی ای خدا!
هر شب پاورچین به کناره های قصر تو می آیم و از دور قصر تو را می پایم ای خدا!
چقدر قصر تو پرشکوه است ای خدا!
من که فکر می کردم خانه ساده تو در انتهای باغی ست ای خدا!
...
چرا اینچنین از دستان همه گریخته ای ؟ در ان دور دست قصر خود را بنا نهاده ای ای خدا؟
چقدر بر استان تو می ایند و می روند و تو کسی را بار نمی دهی ای خدا!
چه لذتی در این دوری نهفته است ؟ ای خدا!
...
خدایا من امده ام ، نه برای دست یازیدن به قلعه های تو ، ای خدا!
من پذیرفته ام شکست را در هجوم های متوالی به قلعه های تو ای خدا!
برای تسلیم امده ام ، مسلمانم
بگذار ببینم در آن قصر چه خبر است ای خدا!
باور کن من مثل حلاج نیستم ، سر و صدا راه نمی اندازم ای خدا!
من ساکت و مظلوم وغمزده ام
اگر حرفی زدم گردنم را بزن خدا
...
اگر راهم ندهی به بیراهه می زنم خدا!
آخر دوست دارم بیایم ای خدا!
و اگر کسی میگوید مرا همان به که به جای نوشته های جد به هزل روی بیاورم به او می گویم خودت هستی
سررشته کلام از دستم رفت ، داشتم چی می گفتم اها گفتم که قراره این وبلاگ بسته شه از تمام کسانی که اینجا موجودی دارند تقاضا می شود که کاسه کوزه هایشان را بردارند و بزنند به چاک تا دستگیرشون نکردم که اینجا لباس شخصی های زیادی در اختیار دارم و از تمام کسانی که کاسه کوزه هایشان را نمی بینند و احساس می کنند من نظراتشان را سانسور کرده ام یا نمایش نداده ام بدانند که مخالفین من همه دروغگویند و همه میدانند که من طرفدار ازادی بیان هستم واگر کسی را در خیابان دیدید که دهانش بسته است بدانید که آن ماسک بوده است و من ابدادر دوره مسولیتم به دهان کسی دهان بند نزده ام. همچنین برای اینکه کسی مرا متهم نکند که در لال بودن افرادی - از جمله لال قلی سر کوچمون-مقصرم با همه افراد که لال هستند اعلام همدردی میکنم و اگر با اینهمه آسه رفتن و اسه آومدن باز گربه خواست شاخم بزنه با گربه های شاخدار هم اعلام هم دردی می کنم و به طرفدارنم هم اعلام می کنم که رنگ من رنگ خاصی نیست و همه رنگ ها مال من هستند ومخالفین من به سبب ماهیت متحجرشان با همه رنگ ها مخالفند و هر جا هر چیز رنگی ای دیدید بدانید طرفدار من است البته چیز های بیرنگ نیز از این قاعده مستثنی نیستند.
و اگر چون مخالفین متحجر من اغلب ایمیل ندارند- و همین نشانه تحجرشان است - من نمی توانم نظراتشونو بهشون برگردونم و اگر دیدید کسی تو خیابون بر علیه من داد میزنه رای منو پس بده بدونید که ایمیل نداره و همه بهش بخندین و از این به بعد هیچ ادعایی را هم نخواهم پذیرفت و به طور کلی من هیچ کسی یا دادگاهی را قبول ندارم حالا دور از جونتون هر جا که میخاید برید ...
ولی میتونید دوستانه و با التماس برای پس گرفتن نظراتتون اقدام کنید تا من اگه دلم خواست نظرات متحجرانه تان را پس دهم